غزلباران
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم 
  
 
 
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
 
را از نگاهش می توان خواند 
  
 
  
 
کاش برای حرف زدن
 
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
 
 
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
 
 
کاش قلبها در چهره بود
 
 
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
 
 
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم 
  
 
 
 
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
 
سکوتی را که یک نفر بفهمد
 
بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
 
 
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
 
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
 
 
دنیا را ببین...
 
 
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
 
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
 
 
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
 
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه


 
  
  
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
 
بزرگ شدیم تو خلوت
 
 
 
 
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
 
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

 


 
 
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
 
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
 
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
  
 
 
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
 
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
 
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
  
 
 
 
کاش هنوزم همه رو
 
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم 
  
 
 
بچه که بودیم اگه با کسی
 
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
  
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم 


 
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
 
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه


  


 
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
 
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
 
 
  
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
 
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم 
  
 
 
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
 
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
 
 
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
 
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد
 
 
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
 
  
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره


 
 
بچه که بودیم بچه بودیم
 
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم
 
ای کاش هیچ وقت بزرگ...
 
نمی شدیم
 
و همیشه بچه بودیم ...

 


پيام هاي ديگران () | جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ - مریم |لینک به نوشته

«سال نو مبارک»

خداوندا

در این سالی که در پیش است
، نمی‌دانم چه تقدیری مرا فرموده‌ای


در آغاز طلوع روشن سالی که می‌آید

مرا در این سیه سودا، وین سرمای پرسوز و سکوت سایه‌های سرد یاری کن 

و با تدبیر پر مهرت سحرگاهان، سروش سبز سیمای سعادت‌ساز ساقی هدیه‌ام فرما


خداوندا

نمی‌دانم چه تقدیری مرا فرموده‌ای ....... اما

برای مردمان خوب این وادی عطا فرما

 

هزار امید

هزار و سیصد آگاهی

هزار و سیصد و هشتاد بهروزی

هزار و سیصد و هشتاد و نه لبخند زیبا را

 


پيام هاي ديگران () | جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ - مریم |لینک به نوشته

من از خدا خواستم

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم . بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی


من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت : نه
روح تو کامل است . بدن تو موقتی است


من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد
خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است


من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد
خدا گفت : نه
من به تو برکت می دهم ، خوشبختی به خودت بستگی دارد


من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد
خدا گفت : نه
درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد


من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
خدا گفت : نه
تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی


من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید
خدا گفت : نه
من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری


من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ - مریم |لینک به نوشته

وای خدایا باورم نمی‌شه!!!

هیچ چیز به این اندازه دردناک نیست که روزی به یاد دوستی بیفتی و تصمیم بگیری که بهش زنگ بزنی و فرصت نکنی، اونوقت درست فردای اون روز بشنوی که بر اثر یه حادثه‌ی ساده از دنیا رفت.

امشب وقتی خبر فوت کیوان رو شنیدم انقدر دلم گرفت، انقدر ناراحت شدم که قابل وصف نیست، کاش همون دیروز بهش زنگ زده بودم، کاش لااقل یه اس ام اس زده بودم. دوست قدیمی و مهربون و با معرفتی که همیشه به یادمون بود، اگه کاری داشتیم بی هیچ منتی می‌اومد، اگه کاری پیش می‌اومد حتماً خبر می‌داد همیشه در هر حالی می‌خندید و با خودش شادی به همراه می‌آورد و...

باورش برام سخته، خیلی سخت، اون که همیشه شوخی‌هاش تو ذهنمون بود و دائم به یادش بودیم و تکرار حرف‌هاش همیشه لبخند رو به لبمون می‌نشوند الان یادش اشک به چشمامون میاره هر چند که باز هم مرور تک تک خاطراتش یه خنده‌ی تلخ به همراه داره.

خدایا آخه این چه دنیای مسخره‌ایه درست کردی که یه جوون کم سن و سال با این همه خوبی، فقط به خاطر یه بی احتیاطی کوچیک، بدون اینکه فرصت پیدا کنه که به آرزوهای کوچیک و بزرگش برسه از دنیا بره و تمام!!!!

حالم خوب نیست، سرم درد می‌کنه، دلم خیلی گرفته، هرچی گریه می‌کنم نه اشک‌هام تموم میشه، نه دلم آروم می‌گیره...

ای کاش این گرفتاری های لعنتی این زندگی مزخرف نبود تا آدمها بیشتر از هم باخبر می‌شدن، کاش این هم مثل همه‌ی کارهای کیوان یه شوخی باشه، کاش دوباره اس ام اس بزنه و آخر اس ام اسش بنویسه «K1»، کاش من خواب باشم، کاش...

اما حیف...

حالا فقط می‌تونم بگم:

کیوان پورعبدالرحیم، دوست عزیز و گرامی، استاد جوان و خوش ذوق موسیقی اصیل ایرانی، ... یادت گرامی، روحت شاد.

 


پيام هاي ديگران () | جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸ - مریم |لینک به نوشته

شب‌های دعا

خدایا...

توی شب‌هایی که گذشت، تو شنیدی صدای قلب‌های شکسته‌ای رو که یه درد مشترک داشتن و همه با هم صدات می‌زدن، همه با هم اشک می‌ریختن و همه با هم یه چیز ازت می‌خواستن.

یعنی بین این همه دست رو به آسمون و این همه چشم گریون، یک نفر هم نیست که لایق باشه، تا برآورده بشه حاجتش، که حاجت این همه قلب شکسته است؟!!!!!!!!

اللهم إنی أسئلک باسمک...


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ - مریم |لینک به نوشته

...

با تمنایی پاک به داشتن پدری طاهر و فاضل برای ایرانمان.

در صحن صفایت خجسته می‌داریم میلادت را

یا امیر سبزپوش...


پيام هاي ديگران () | جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸ - مریم |لینک به نوشته

مرد سبز قلب‌ها

آن زمان که تو نخست وزیر بودی، من کودکی بیش نبودم، اما این را به یاد دارم که بارها، وقتی تصویرت را بر صفحه‌ی تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچمان می‌دیدم، از پدر و مادرم می‌پرسیدم: «او کیست؟ دوستش دارم.»

تمام طول روزهای گذشته را از سویی با بحث کردن با برخی ناآگاهان و بی خبران و از سویی تبادل اطلاعات با سایر دوستان و همکاران سابق گذراندم و پاسی از شب را نیز در خیابان از اعماق وجودم برای حمایت از او فریاد زدم.

تمام شب گذشته را با کابوس‌های متعدد گذرانده و بارها از خواب پریدم، نگران بودم، اضطرابی عجیب تمامی وجودم را می‌لرزاند. صبح اول وقت سعی کردم روحیه‌ام را حفظ کنم و با لبخندی بر لب به نزدیک‌ترین حوزه‌ی رأی گیری رفتم، نسبتاً خلوت بود، با توکل به خدا رأیم را به نام سبز و زیبای او آراستم و درون صندوق انداختم، چهره‌های نگران و مضطرب ناظران صندوق‌ها، دلم را می‌لرزاند.

به خانه مادرم رفتم و آن روز را تا شب، در نهایت اضطراب جلوی صفحه رنگین تلویزیون گذراندیم. بارها با دوستان و آشنایان تماس گرفتم تا بدانم اوضاع آرا در جاهای مختلف تهران و سایر شهرها چگونه است، همه می‌گفتند: «شک نکن، ما می‌بریم، هر که را دیدیم رأیش سبز بود.»

اما من باز هم نگرانم، شب شد، در راه بازگشت به خانه بودم که تلفنم زنگ خورد، خدایا چه خبر شده؟ باز هم اضطراب، گوشی را جواب دادم، صدای پشت تلفن لرزان می‌گفت: «شنیدی؟» گفتم: «نه، چی شده؟» گفت: «احمدی‌نژاد 69.9 درصد.» چیزی در درونم فرو ریخت، گفتم: «اشتباه می‌کنی؟ امکان نداره.» گفت: «تلویزیون اعلام کرد.» گفتم: «یا اشتباه شنیدی یا اونا اشتباه کردن.» تلفن را قطع کردم، به خانه رسیدیم، تلویزیون را روشن کردم، باورم نمی‌شد، چطور ممکن است؟! به سراغ کامپیوتر رفتم، سایت‌های موافق هیچ چیز ننوشته‌اند، سایر سایت‌ها خبر را تایید می‌کنند، خدایا چه خبر است؟

تا صبح نخوابیدم، لحظه به لحظه تلویزیون و سایت‌ها را چک کردم، تغییر چندانی حاصل نمی‌شود، با خودم فکر می‌کنم، حتماً تنها آراء تهران و شهرهای بزرگ هنوز خوانده نشده؛ شاید هم دارم خودم را گول می‌زنم.

دیگر تحمل ندارم، اشک‌هایم بی اختیار فرو می‌ریزند، موذن اذان می‌گوید، زیر آسمان می‌روم، شاید صدایم به گوش خدایم برسد: «یا فاطمه‌ی زهرا(س) یه کاری بکن، او فرزند توست، دستش را بگیر، خدایا...» آنقدر حالم بد است که نمی‌دانم چه بگویم. سجاده‌ام را پهن می‌کنم، نماز می‌خوانم، دلم آشوب است، نذر می‌کنم که اگر تغییری در روند نتایج آرا صورت گیرد که منجر به پیروزی مرد سبز قلب‌هایمان شود، فردا را به نیت پیروزی روزه بگیرم. صبح شد، باز هم همان روال، روزه‌ام را نگه می‌دارم، ظهر شد، شرایط به همان گونه است، احساس افسردگی می‌کنم، اما روزه‌ام را نگه می‌دارم، شاید...، بعد از نماز ظهر دیگر توان در خانه ماندن ندارم، چیزی مرا به خیابان‌ها می‌کشاند، به سرعت خودم را به خیابان ولیعصر تقاطع زرتشت می‌رسانم، کسانی همچون من گریه می‌کنند، شعار می‌دهند و فرار می‌کنند، از اعماق وجودم بغض و کینه‌ام را فریاد می‌زنم، می‌خواهم آنقدر فریاد بزنم تا دنیا را بر سرشان خراب کنم، نیروهای پلیس حمله می‌کنند، به خاطر موج جمعیتی که می‌گریزند، به زمین خورده و زیر دست و پا می‌مانم، کسی در آن میان دستم را می‌گیرد و مرا بلند می‌کند، نمی‌دانم او که بود، خدا خیرش بدهد. من هم می‌دوم، می‌دوم، می‌دوم. از ترس مأموران بی همه چیز حیوان صفت که مردم را همچون دشمنان، زیر انواع باتوم‌های رعب‌انگیز خود گرفته‌اند، از این کوچه به آن کوچه و این خیابان به آن خیابان فرار می‌کنم، فضا دودآلود است، مردم برای نجات از گاز اشک‌آور سطل‌های زباله را آتش زده‌اند، جمعیت یک صدا فریاد می‌زند، موسوی، رای مرا پس بگیر، شاید بهتر است بگوییم: احمدی، رای مرا پس بده.

غروب شد، پاهایم دیگر توان ندارد، خسته، تشنه، گرسنه و دل شکسته به خانه می‌آیم و باز هم گریه می‌کنم. از اذان مغرب خیلی گذشته، اما دلم نمی‌خواهد روزه‌ام را باز کنم، شاید فرجی شود، خدایا یعنی می‌شود؟ آیا ممکن است همه چیز تغییر کند، خدایا پس تو کجایی؟ خداوندا، خانه نیستی؟ ما پشت در مانده‌ایم به دادمان برس.....

شب از نیمه گذشته، هنوز صدای فریاد آنانی که چون من قلب و احساس و عقل و شعور و منطقشان مورد حمله‌ی تیرهای نامردمان زمانه قرار گرفته به گوش می‌رسد، دلم می‌خواهد دوباره به خیابان بروم، اما خستگی نمی‌گذارد حتی سر پا بایستم، باز هم اشک‌هایم جاریست، خدایا، انگار کسی قلبم را در مشتش گرفته و با تمام قوا می‌فشارد، لعنت به او که این‌گونه ما را بازی داد، لعنت.

خوابم نمی‌برد، هنوز هم صدای فریاد هموطنانم و بوق ممتد ماشین‌ها به گوش می‌رسد. او نه تنها رای مرا، عقیده‌ی مرا و احساس مرا دزدیده، بلکه خواب را هم از چشمانم ربوده است. حس غریبی دارم، دیگر ایرانم را دوست ندارم، این ایران مال من نیست، مال آنانی است که به زور پرچمم را از آن خود کرده‌اند، به زور رایم را تصاحب کرده‌اند، این ایران را نمی‌خواهم. خدایا کمکمان کن وطنمان، پرچم‌مان، رای‌مان، شعورمان و همه‌ی چیزهای دیگر از دست رفته‌مان را از او که چهره‌اش، صدایش و حتی نامش چنگ در اعماق روح و قلبم می‌زند، پس بگیریم. خدایا!

 

دلم می‌خواهد نامه‌ای برای میر حسین موسوی بنویسم و آنچه در دلم غوغا می‌کند به او بگویم، با خودم می‌اندیشم، حتماً در روزهای آتی این کار را خواهم کرد، آنچه را می‌خواهم بنویسم، در ذهنم مرور می‌کنم، چقدر حرف دارم! چگونه می‌شود، نامه را به دست او رساند؟ بالاخره راهی پیدا خواهم کرد، با خود می‌اندیشم، ای کاش شرایط به گونه‌ای شود که بتوانم در ابتدای نامه‌ام بنویسم: جناب آقای مهندس میرحسین موسوی، رئیس جمهور همیشه سبز سرزمین زیبایم، سلام...

 

ساعت 1:45 بامداد

24 خرداد 1388

 

 


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ - مریم |لینک به نوشته

عشق

رودها در جاری شدن
و علف‌ها در سبز شدن معنا پیدا می‌کنند
کوه‌ها با قله‌ها
و دریاها با موج‌ها زندگی پیدا می‌کنند
و انسان‌ها
همه انسان‌هابا عشق،فقط با عشق
پس، بار خدایا بر من رحم کن
بر من که می‌دانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه‌ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد...


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧ - مریم |لینک به نوشته

اعتماد به نفس له شده...

این روزها انقدر خسته‌ام که نمی‌دونم چکار باید بکنم. خمیازهپشت سر گذاشتن یک پروژه کاری سنگین شبانه‌روزی، اون هم در شرایطی که حاصل کار، اونی که می‌خواستم نشده، تمام انگیزه‌هامو از بین برده. ناراحتاعتماد به نفسم دچار اختلال شده و کلی نگرانی بابت آینده‌ی کارم روی سرم هوار شده.نگران نمی‌دونم شاید یه فرصت دیگه بتونه کمکم کنه تا خودمو دوباره اثبات کنم.خیال باطل شایدم دیگه هیچ وقت فرصتی برام پیش نیاد و مجبور بشم کاری رو که خیلی دوستش دارم برای همیشه فراموش کنم...گریه

 


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧ - مریم |لینک به نوشته

 

امان از این باران، 

 که تک تک قطره‌هایش نیاز با تو بودن را تشدید می‌کند

نمی‌دانم

شاید هم خاصیت باران این است

که زمین را سیراب کند و مرا تشنه‌تر


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧ - مریم |لینک به نوشته